زندگی من و تو وبابایی در یک روز
هر روز که میگذره بیشتر بهت عادت میکنم بیشتر وبیشتر وابستت میشم،،،روز من و پسمری از ساعت ٨/٣٠-٨ آغاز میشه پسمری بیدار میشه با صدای بازی کردنش منم بیدار میشم و خرابکاری میکنه و بعد از اینکه شستمش بهش صبحانه میدم و بعد هم دوتامون پای تلویزیون هستیم تا موقع ناهار البته بعضی وقتها پسمری تا موقع ناهارش یه چرتی میزنه اونم خیلی کوتاه که من به هیچ کاریم تو این فاصله نمیرسم و بعد از ناهار هی بازی ،بغل و و گاهی هم میخوابونمش تا به کارهایم برسم بیدار که شدمیذارمش تو روروئک تا بابایی برسه که بیشتر اوقات تو ترافیک میمونه و دیر میاد دقیقا بعداز تمام شدن کاسه صبر من ،، و وقتی میاد کمی با پسمری بازی میکنه و دوباره روروئک بی...
نویسنده :
مامان وبابا
15:00











